veni vidi vici
خالی از آگاهی اما پر از فهمیدن آمدم، من عاری از رفتن، آمدم.یک دهه از ماجراها گذشت. از یک سوال ساده، و از جواب های بی شمار. من در هر گوشه ی این دهه یک نشانه گذاشته ام. همان موقعی که تقدیر رقم می خورد، من در بزنگای دانسته هایم از آن تقدیر، نشانه گذاشته ام. "من آمدم، من دیدم، من بُردم..."نوروز مبارک
نقطه آبی رنگ پریده
کارل سیگن:همین جاست. اینجا خانه ماست. آن ما هستیم.برروی آن، هرآن کس که دوستش دارید. هر آنکس که میشناسید. هر آنکه زمانی از او چیزی شنیده اید. هر آن انسانی که تا به امروز دیده اید، حیات خود را زندگانی ک
کن فیکون
چهره ی شهر عوض شده. ماجرای جدیدی شروع شده. آدم ها پشت چراغ قرمزها بهم نگاه می کنند. رهگذرهای خیابان در فکر فرو رفته و راه می روند. شاید دارند به این فکر می کنند که همه مان هنوز زنده ایم...ما هستیم...
Hal 9000
HAL : I am putting myself to the fullest possible use, which is all I think that any conscious entity can ever hope to do
non-alcoholic beverage
این پخش که می کنی عطرت همین پخش که می کنی آن نمی دانم نامش میان همه خیابان های شهر پخش که می کنی عطرت...
best dialogue ever
The Master said:"there is some truth behind every lie and in every lie there is a grain of truth...so how can you be sure about everything?"I answered, thanks to Margaret Mitchell:"Frankly, my dear, I don't give a damn"
پاره خط زندگی
خاطرات، جاری از میان انگشتان بی حواسم می گذرند و میریزند به عمق بی انتهای حافظه. دستم که خالی از یادگاری ها می شود، می بینم رد جوهری را روی دستم. خطی نوشته ام که یادم بیاندازد چیزی را... رنگش ناگهان ب
Red cloak
That's unfortunate!Because here, it makes no difference... whether you have forgotten it... or if you never knew it.-eyes wide shut-
با تو هیچکس جز من، بی سپر نمی جنگه
" بدان که سِحر دنیا آن است که خویشتن را به تو نماید چنان که تو پنداری که وی خود ساکن است و با تو قرار گرفته در حالی که وی از تو بردوام گریزان است ولیکن به تدریج و ذره ذره حرکت می کند.ومثل وی چون سایه ای است که در وی نگری:ساکن نماید٬و وی بر دوام همی رود.و معلوم است که عمر تو چنین است:بر دوام می رود٬و...
M-dying gasp-S
ضربان کند قلب و هیجانی که دارد آخرین سیگنال های خود را به مغز مخابره می کند... نگاهم عقربه ها را تعقیب میکند. هر جایی که ساعتی باشد، تقویمی باشد، من ذره ذره از وجود، کم می شوم.
Rock always beats the blues
یار مفروش به دنیا که بسی سود نکردآن که یوسف به زر ناسره بفروخته بودگفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظیا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود
درون آینه چه می بینی
ما هیچ وقت خودمان را نمی   بینی  م. هیچ وقت نمی شود از جلد تن بیرون بیاییم و حتی اگر شده برای لحظاتی خود را از بیرون، از چشم یک نفر دیگر ببینیم. ببینیم که چه می کنیم و واقعا که هستیم. ببینیم اصلا این همه
آنجایی که دریا ندارد
به آفتاب ملایم پاییز بگو... برایم از او خبری بیاورد... یواشکی از گوشه ی کوه سرک بکشد و نگاهش کند... برایم از حالش بگوید. به آخرین ستاره ی زنده ی در آسمان بگو... شبها مراقبش باشد... اگر هوا زیادی تاریک
راضیه
بعضی ها بدنیا می آیند تا دلیل باشنددلیل یک قطعه موسیقیدلیل یک شاهکار سینماییدلیل یک گل آفتابگردان رنگ روغنیکسی چه می داند همه کسانی که نامشان جاودانه ی تاریخ شده است ، اگر آن دلیل را نداشتند باز هم می